88/06/20
راه افتاده است
راه افتاده است ...
به راه افتاده است ....
چمنزززززززارها...
دشششششششششتها...
جنگللللللللللللللللللللللللللل ها ....
ککککککککککککککککککککککوه ها
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآسمان ها ...
ا ن س ا ن ها
از کنارشان با حیرت، با شک، با لبخند، با نگاهی به دیگر سو، با اشک ، با شادی، با سکوت، با صمیمیت ، با تامل می گذرد...
پیچچچچ ها وووووو خخخخخخم ها را رد می کند . م ی ر و د ...
حرکت تحمل بار خ ا ط ر ا ت را آسان تر می کند. خاطراتی که خود از حرکت اند و با او در حرکت اند و تنها زمانی شیرینی شان بر دل تنگی شان سوار می شود که امر تازه رخ می نماید.
امر تازه درک او را از خاطرات هم انگار بیش تر می کند.
گاه می چرخد دور خود ... دور دیگری ... می چرخد و در هر چرخش ِ خود طلوعی و غروبی تازه را تجربه می کند و امری نو ...
گاهی می دود... تصاویر تند و تند و تند تر می دوند ... تصاویر بیرون و تصاویر درون...
به هم می خورند و از برخوردشان امر نو خلق می شود.
.
.
. حرکت این گونه است که زایش می شود
می آفریند
لحظه ای اگر بایستد تمام خواهد شد.
کوله بار بر زمین نمی گذارد ... نمی تواند بگذارد ... کوله بار جزئی از او شده است...
حرکت درون او جاری شده است
آری بایستد
... تمام خواهد شد...
88/05/16
طعم تلخ قهوه و دست های خشک
نشست. کمی اطراف را نگاه کرد. فضای کلی اتاق همان بود: عکس های خورده بر دیوار، میز پر از کتاب و کاغد و لبخند او.
منتظر خودش بود که مثل سابق هیجان وجودش را بگیرد. دستش عرق کند و مثل سابق بعد از اینکه اتاق استاد را ترک کرد با خودش بگوید: کاش این مسئله رو هم مطرح کرده بودما...
استاد اتاق نبود. طبق عادت مالوف رفته بود تا خودش فلاکس را پر کند و بیاورد تا با هم قهوه ای بخوریم.
آمد. بلند نشدم. او آموخته که نمی خواهد بلند شوی. بنشین. چشم های تیز بینش با لبخند ش گره خورد و نگاهم کرد : خُب؟؟!
اما چرا من نبودم آن که بودم . چرا دست هایم عرق نکرد؟ چرا در کلامم آن هیجان ناپخته که موقعیت شاگردی را تثبیت می کرد، نبود؟
گفت: یک سال پیش بود آمدی. همین روزها ... قهوه که می خوری؟
شاگرد از خودش شکه بود.
چرا استاد نبود آنکه بود؟!
بله می خورم، ممنون. اتفاقات که زیاد بوده، اون کتابی که گفته بودید بخون ، نقدش کن خووندم و نقدش کردم. ای بد نبود. اما یه جاهایی یک چیز رو به چند زبان و از چند راه تکرار کرده بود.
- شاید برای این خاطر که هرکسی ممکنه اون مطلب رو از یه طریق بگیره و نویسنده خواسته از چند راه برای بیان مقصودش استفاده کنه.
- درسته.
- خوب یعنی تو یه مطلب رو که از چند طریق گفته شده فهمیدی؛ این یعنی یه قدم نزدیک تر شدن به عمق درک آدمی از زندگی از مرگ. می دونی ، بودن ما در این دنیا، وقفه میان مرگ و زندگی است تا عظمت زیستن رو عظیم تر کنیم.
شاگرد گفت: و زیستن عظیم تر نیازمند درک پیچیدگی جهان و در عین حال سادگیش هست و این مقدور نیست مگر اینکه گاهی حتی نفر پشت راهنما هم نباشی بلکه از او پیشی بگیری تا چشم انداز را بی واسطه نگاه کنی.
استاد قهوه را جلویم گذاشت و گفت: بله اما حتی در این لحظه هم بی واسطه نیست. چون تو به اعتبار حواس راهنما چندان نگران نیستی و پیش می روی، اما لحظه ای که بر می گردی و می بینی او نیست همان چشم انداز چهره دیگری می گیرد.
این برخورد بی واسطه تو با آن است البته تمام تجربیاتت کم کم زنده می شود.
ترس، هیجان، کشف و شهود، خستگی و دلتنگی، گیجی سکر آور و گیجی مرگ بار، همه در قامتی دیگر رخ می نمایند و تو را می خوانند.
- برای همین بود که وقتی برگشتم دیدم و دیدم شما حضور ندارید، همه چیز ، همه کس بدون شما تغییر کرد.هر چند آموخته هایم کمکم کرد اما یک جاهایی دوست داشتم چشم ببندم دستتان را بگیرم و بروم ، بی گیجی، بی خستگی ، بی ابهام، بی هزینه ... اما نبودید.
- قهوه ات سرد شد، کاکائو تلخ هم که دوست داری کنار دستت هست. می دونی همین که یک سال مجبور بودی با چشم های کاملاً باز حرکت کنی این برقی که الان در نگاهت هست بهت داده و این آرامش نسبی رو. یاد گرفتی که می توانی برف ها را بکوبی و پیش بروی و به مقصد برسی و این جز با تربیت ظرفیت هایت ممکن نبوده. نکته کلیدی کتاب همان بود که گفتی یک چیز را به چند طریق گفته بود. اما چند طریق گفتن را کسی می فهمد که چند راه بیان بداند.
هر چند وقتی این را بداند، پیچیدگی انسان ها هم کم تر می شود . چراکه می داند بسیاری اوقات انسان ها برایش کتابی گشوده اند نه رازی سر به مهر و این باعث می شود ظاهراً جذابیت کم تری داشته باشند. اما من و تو می دانیم که وقفه ای که فرصت ماست تنها یک امید دهنده و پیش برنده دارد و آن هم " دوست داشتن " است.
دوست داشتن، توان کشف گوشه ها ی پنهان دیگران را می دهد، دوست داشتن این اجازه را به دیگران می دهد که تو را کشف کنند دوست بدارند. گفت و گو کنند و راز هستی را برایت آشکار تر کنند.
پیش بروند و تو را به پیش برانند. اگرچه شاید ابتدای امر فکر می کردی قصه ای تکراری اند و مثل قصه های دیگر زود کنه داستان را لو می دهند. اما دوست داشتن امور را تغییر می دهد و تو را به رستگاری نزدیک می کند.
یکی در زد ، جوانی بود گفت : استاد کتابی که گفته بودید گرفتم کی نقد را تحویل بدهم؟
- سال دیگه همین موقع ها...
- سال دیگه استاد؟!
- بله
- اوهم... باشه با اجازتون...
دست برد و کاغذها را از روی میزش جمع کرد و درکیف گذاشت دانستم وقت رفتن است. بلند شدم. طعم تلخ قهوه و کاکائو و دست های خشک و مِهری که درون من نسبت به وجود استاد بیشتر شده بود. گفت : هم به قدر تشنگی باید چشید.
دست دادیم گفتم : خُب تا سال بعد
هر دو لبخند زدیم.
88/05/02
بخش دیگر نبشته : یکی گفت من نه منم
زمانی که تجارب خود را با ترازوی "الگو" می سنجیم به وزن واقعی آن پی نخواهیم برد. ذهنی که عادت به اندیشیدن و پذیرش انعکاس کنش های خود در جهان پیرامون نکرده باشد، لاجرم جهت فرار از هر نوع مسئولیت پذیری به الگوی خود مراجعه می کند – منبع آرامش و مقبولیت –
اما چطور می تواند اطمینان حاصل کند که دچار اشتباه نخواهد شد؟ احتمالا ً با پردازش شخصیتی اسطوره ای برای الگوی خود یا همان بت واره ای از او در خیال تراشیدن.
چطور این انگاره تداوم می یابد با هر چه ذره تر پنداشتن خود در آستان پر رفعت او و در سلسله مراتبی بس عریض و طویل او را از همه بالاتر دانستن. به عبارتی " دیگری " های دیگر و خود او محلی از اعراب نزد الگو نخواهند داشت.
پس ذهن دیگر حتی نیازی به توجه به آن ها هم نخواهد داشت. پس نظرات و نظریات دیگران، نقدها و تفاسیرشان ، تخیلات و بر ساخته هایشان، اندیشه ها و تولیدات ذهنی شان همه بیهوده است و گزافه گویی.
چنین ذهنی به هیچ تاییدی جز تایید الگوی خود نیاز ندارد و جهت کسب تحسین او هرآن چه درتوان دارد انجام می دهد. چنین وضعیتی در بهترین حالت سالکی در دور باطل افتاده – چون حمار بر گرد آسیاب- می سازد بدون تولید امری تازه و راهی جدید و در بدترین حالت انسانی جانی که مثال آدمی آهنی است که با کنترل از راه دور – حتی بی کوچکترین تماس – حاضر به انجام هر کاری است. میانه را نیز کسانی تشکیل می دهند در این طیف که خلاقیت های بسیار ناچیز خود را نیز نادیده می گیرند و کوتوله هایی می شوند در میان کوتوله های بسیار دیگر.
یک مثال نیم قد
معلمان دانا به نقش خویش، پس از مدتی با ایجاد پرسش هایی اساسی آموزندگان را به اندیشیدن فرا می خوانند و از میان گفت و گوها آموزندگان را به توانایی های خود در فرآیندی آمد و شدی و ثمر بخشی به کشف خویشتن و حتی خلق خویشتن آن گونه که باید فرا می خوانند و معلمان نادان طوطی ها و حمار آسیاب های بسیار – شبیه آنچه خود هستند - شکل می دهند.
این دو نوع برخورد با پدیده آموزش را می توان به سیستم های خرد و کلان دیگر هم به نظرم تعمیم داد.
ما در کجای این جهان ایستاده ایم....
88/04/06
یکی گفت: من نه منم.
یکی گفت: من نه منم.
دیگری پرسید : پس تو کی ای؟!؟
.
.
هر کدام از ما پس از گذراندن دو دهه نخست زندگی خود، دارای چند لایه شخصیتی می شویم. البته خب بعضی تجربه های بیش تر و متفاوت تر و گاه متضاد و گاه متناقضی از سر گذرانده ایم.
اما عده ای به این لایه ها دقت نمی کنند. اهمیت نمی دهند لایه های شخصیتی خود را با الگوها و کلیشه های موجود مقایسه ( ناخودآگاهانه) می کنند و بر جنبه هایی از خود تاکید می کنند که با کلیشه های رنگارنگ موجود هم خوان است تا نگرانی کمتری از سر بگذرانند و کم تر به تناقض ها بیاندیشند.
در واقع بسیاری تجربه های زندگی خود را ( تجربه های زیسته خود را) نقطه عزیمت کنش قرار نمی دهند– حتی کنش های خود را از چشم الگوی خود تجزیه و تحلیل می کنند!-
مثلاً پوشش خود را نمی پسندد اما با مراجعه به الگوی ذهنی خود آن را می پذیرد و درگیر مسائل دیگر نمی شود.
تا زمانی که فردی مشروعیت رفتارها ، کنش ها و سبک زندگی خود را از الگوهای کلیشه ای می گیرد تلاش می کند به مسائل از نگاه الگوی خود بنگرد. اما خوب توان تحلیل مسائل از نگاه بی واسطه الگو را ندارد. شبه الگویی است که درکی از مسائل ندارد و صرفاً برای کنش های خود ( بهتر است بگویم عادات خود) از پاسخ هایی استفاده می کند که گمان می کند الگوی او انجام می داده است یا می دهد) در نتیجه برخوردی عریان و تیز با مسائل جهان بیرونی – به عبارتی واقعی- پیش نمی آید. برخوردی جدی با «خود خویشتن» ایجاد نمی شود. از عدم برخورد جدی با "خود دیگری" پرسش جدی هم ایجاد نمی شود.
منظور از پرسش جدی زیر علامت سوال بردن " امور به ظاهر بدیهی" است.
خوب در نتیجه پاسخ جدی که همان خلاقیت است رخ نمی دهد.
عدم خلاقیت در " تجربه زیسته" یعنی تکرار مکررات و تکرار مسیرهایی که آن قدر رفته اند و آمده اند که نیازی به چشم و هوشیاری ندارد ومست و هوشیار نمی شناسد و اندیشه ای نمی طلبد. یکی از تنایج چنین وضعیتی ناامیدی است. در لحظه ای که ناگهان ذهن در خلاء به تعریف خویشتن و نسبت آن با دنیای پیرامون می اندیشد.
ناامیدی در لایه های پنهان تر ذهن. در تعریف نسبت اهمیت خود و پیرامون. اهمیت خود و تاثیر گذاری در " دیگری " و " دیگری ها".
پرورش الگوهای کلیشه ای و تکثیر چنین نگاهی به روزمرگی در زندگی فردی و اجتماعی می انجامد. تکثیر روزمرگی و مرگ خلاقیت یعنی
مرگ تجدد و نو شدن هسته های مرکزی اندیشه و تفکر...
البته بی اهمیت شمردن یا به عبارتی عدم درک خود واقعی، در لایه های مختلف شخصیتی نتایج بسیار جدی دیگری نیز ایجاد می کند که در نوشتاری دیگر به آنها پرداخته خواهد شد.
88/03/17
دیوار
دیوار
دیواری بلند
بلندااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش به ارتفاع ابهام های فرو تنیده درافکار
آن قدر فرو تنیده که حقیقت است انگار
.
.
.
چشم باز کنیم همنورد
به فتح قله چشم ندوخته ایم
گز می کنیم دیوار درونمان را هر بار
.
.
.
در افسانه ها قهرمان می شویم بر زبان ها سوار
در ژرفا
اما. . .
فرسودگانیم
مانده در
آ
و
ا
ر
88/03/06
حس مرگ
تا به حال به لحظه ای رسیده ای که باید بگذاری و بگذری... همه چیز را. همه کس را. حتی عزیزترین را.
تجربه کرده ای لحظه ای که فکر کنی این آن آخرین لحظه ای است که عزیزی را خواهی دید و این آخرین تصویر اوست.
تا به حال تجربه کرده ای نشستن و نوشتن امانات دیگران را تا بدهی و سبک شوی.
تا به حال تجربه کرده ای کوله باری را که بسته ای باز کنی و هر آن چه اضافه است بیفکنی و سبک بروی.
تا به حال تجربه کرده ای نام دوستانت را بگذاری و زنگ بزنی و حال بپرسی و بدانی آخرین بار است.
تا به حال شده تجربه کنی کوچه ای را که بسیار دوست می داری بروی تا ته و حسش کنی تا تمام شود و خانه ای که کودکی هایت را در آن جا گذاشته ای .
تا به حال شده تجربه کنی تنها، با کیفی کوچک، سفری بلند را آغاز کنی.
تا به حال شده پیش از خواب اطرافت را عمیق ، عمیق، نگاه کنی و بدانی آخرین بار است که کتاب ها، گل ها، تابلو ها ، همه چیز را می بینی.
تا به حال شده تجربه کنی ، دستی را بفشاری و بدانی آخرین بار است که دوستی را بدرقه می کنی.
تا به حال شده فکر کنی دوستانت بعد رفتنت از آخرین دیدار تو چگونه یاد می کنند:
لبخندت، صدایت، حرف هایت، نگاهت، سکوتت، ...چه چیز را از تو به یادگار دارند از آخرین دیدار.
....
تا به حال تجربه کرده ای؟؟؟
....
88/01/29
آینه هزار تو . . .
چه اندازه از تصمیماتم، خواسته هایم، احساساتم، کارهایم در ابهام است؟
چه اندازه از حرف ها، حوادث، انسان ها، دوستی ها ،دوری ها در ابهام است؟
ابهام در اندیشه
ابهام در دوستی
ابهام در رابطه
ابهام در سخن
ابهامِ گیجی آور
ابهام ِ کندکننده و آزار دهنده و گاهی لذت بخش
.***
گاهی چقدر ایده آلیست می شوم و ایده آلیست چقدر خوب خود را توجیه می کند
.ایده آلیسم گذشته ما را گرفته است
.گذشته ما پر از ابهام است
و نقد ابهام ، غیر ممکن
!و آنچه نتوان نقد کرد یا اثیری می شود و قدسی یا تابو می شود و ممنوع
!
ابهام جای توجیه را آنقدر باز می گذارد که همه چیز در آن جای می گیرد و خوش می نشیند.
نه؟
ابهام پر از ایهام است، پر از تیمار
.ابهام پر از تفسیر است و از تبیین دور
.چقدر امور برایم مبین است؟
!
ابهام
تصویر پشت مه
آینه هزار تو
.؟.؟.؟.؟

